{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P31

(ا/ت)
تهیونگ : من همه چی رو گفتم ا/ت انتخاب با خودته
نفس عمیقی کشید و دوباره گفت : غذاب وجدان زیادی دارم ..... امیدوارم درک کنی .
بعد از تمام حرفاش از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت ....الان نیاز داشت تنها باشه ..... شاید برای فکر کردن شایدم برای سرزنش .... منم نیاز داشتم تنها باشم .... اونم داستانو گفت داستانی که همه تعریف کردن و من اونو درک کردم .... اما شاید تهیونگ نمیدونست خیلی وقته پذیرفتم .
منم از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .... چراغ های راه رو خاموش بود .... تهیونگ کجا رفت ؟؟
من هیچ جای اینجارو نمیشناختم ، حتی نمیدونستم از کدوم راهرو برم .... سردرگم بودم و داشتم همه راهرو ها و را پله ها رو میدیدم تا بلکه راه خروجی پیدا کنم و برگردم به همون اتاقی که توش بودم .
همونطوری که داشتم را پله ها رو نگاه میکردم حس کردم چیزی روی زمین افتاد و بعدی صدای شخصی که از پشت سرم اومد .
G : ا/ت
با ترس برگشتم سمت صدا که دیدم ویکتور با یه دست خونی روی زمین افتاده و رنگش بشدت پریده ، دوییدم سمتش و بغلش نشستم و اروم تکونش دادم و گفتم : ویکتور .... ویکتور چی شده ؟؟
همونطور که از درد چشماش بسته بود سعی کرد دستمو بگیره که دستشو گرفتم ، بازوش چاقو خورده بود ، بریدگی زیادی نبود اما خیلی عمیق بود ، دستشو با دستم گرفتم که گفت : من ..... منو ..... ببر اتاقم
سریع به دور و اطراف نگاهی کردم و گفتم : کجاست ..... اتاقت کجاست ؟؟
با دستش به اتاقی اشاره کرد که در بلندی داشت و معلوم بود با بقیه اتاقا فرق دارع .
اروم از روی زمین بلندش کردم و کمرشو گفتم و سعی کردم کامل بلندش کنم که همون لحظه صدای چندتا از مهره های کمرمو شنیدم .
ویکتور با همون صدای بیحال و رنگِ پریدع گفت : صدای کمر تو بود ؟؟
سرمو تند تکون دادم و گفتم : نه .... نه ..... بیا .... بریم
یه دستم دور بازوش و دست دیگم دور کمرش بود و سعی کردم با خودم هم قدمش کنم .
دیدگاه ها (۹)

P32

P33

P30

P29

پارت ۱۰

فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟨از زبان ا/ت : بابا و مامان رفتن و خوا...

تک پارتی از سوکونا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط